
زیرِ صلیب، تخم مرغی نصف میکنیم و بهم میزنیم: به سلامتی!
لینک اصلی این مطلب را اینجا ببینید
1
شرم در نور است و این، پایان هر سخنیست
همسرم!
مرد تو را به نور سپردهام که تنی سخت شسته داشت،
و بیا، میانِ بیابان،پیِ انگشترِ مفقود بگرد
که حال، باد در آن سوت میزند.
انگشتر ازدواج، میان بیابانی دراز، دراز؛ و دیگر هیچ نه، هیچ نه
مگر مثلثِ کهنهی کوچکی، مثلثی از زاغان
افتاده
بر کفِ یک سنگر
و به این سپیده که عقرب ـ خواهر بی نیاز من ـ بخت را کف آلود حس کرده است،
هوا، در نی میپیچد و در گردنههای کوه
2
دورتر، سخت دورتر، یک فلسِ من به زیرِ صلیب افتادهست.
آیا روز است؟
از گرمای زیاد، نقابهامان را بر میداریم. میرویم
به دور، به آنجا.
زیرِ صلیب، تخم مرغی نصف میکنیم و بهم میزنیم: به سلامتی!
و مرگ، دره را، نفس زنان، نقرهیی میسازد.
دورتر، صفحهی موسیقی، زیرِ صد ناخن مه گرفتهی زیبا میچرخد،
و صدا، همان صداست:
آیا روز است؟