تبليغاتX
بیژن الهی
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
از افق آغاز کرده را بگو

بيژن الهی

 

 

برای پرويز اسلامپور ـ بهار 50

 

آخر باد را يکی

(مادری انگار) بر سرم

می‌ايستاند: بامی

که وقفه می‌دهد شيرين

به قاصدک‌هايی همواره

از گمشدگانی ديگر

به گمشدگانی ديگر.

  

از افق آغاز کرده را بگو

به کجا رود، به کجا...

ای مبتدای منظر چشم

سدرةالمنتها.

+ بیژن الهی
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
روزی بزرگ می‌گذر...

روزی بزرگ می‌گذرد



1

در روزی بزرگ، راهسپاریم، اما از فروغ

سوزنی به ما نشسته، تنها

یک سوزن!

روزی بزرگ – آرام آرام – در اصالت ما، دست می‌برد

تا شانه – رفته رفته به پس رود

که تنها از دور، از دور توانائیم

در شناختن شانه خود، که همین پرندگان هوا

بر آن فرود می‌آیند،

و در شناختنِ دست‌های خود، دست‌های بریده خود،

که همین پرندگان هوا هستند.

در روزی بزرگ، به تو می‌رسم، به شانه تو

دست می‌زنم، که به پس‌نگری و ببینی

که نمی‌خندم.


2

در روز بزرگ، تنها

آن که بی‌شمار سوزن خورده ست، می خندد:

تنها خورشید.

روزی بزرگ، در اصالت ما، دست می‌برد

تا، سوزن سوزن، به ماش باز دهد

ما – در یک گفتگوی معمولی روزانه – بر سر خود

نا گهان خبردار می‌شویم

از تاجی از هوا!

پی می‌بریم حرکات بی‌خودانه دست‌هامان – هنگام گفتگو–

نامه‌هائی از هوا را توشیح کرده است،

نخوانده، توشیح کرده است

شاید در یکی از نامه‌ها، به عشق، معترف شده باشیم

یا به قتل،

و شاید از این روست که بی‌دلیل، دوست داشته

یا تبعید می‌شویم

ما که زادگاه، وطن، قلمرومان، چارپایه‌ای کوتاه است،

در دم تبعید – کشیدن چارپایه –

در دم خفقان

بدانیم پادشاه هوائیم، پادشاه هوائیم.



3


در آخرین حنجره، من، بادبان‌های بی‌شمار می‌بینم.

و بهنگام روز، همین امروز،

صدای افتادن میوه‌های رسیده را

بر زمین سرد، می‌شنوم.

اما هنوز، لغتی به شعر نیافزوده‌ام، که آفتاب، کاغذ را

از سایه‌ی دستم، می‌پوشاند

سوزن، می‌درخشد و

کج شده ست!

در آفتاب ملایم، از زیر درختان ملایم‌تر، از پی تابوتی بی‌سرپوش

روانه‌ایم و روان بودیم

و سایه گلی، ناف مرده را

پوشانده ست.



+ بیژن الهی
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
ترجمه
+ بیژن الهی
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
زير ِ صليب، تخم مرغی نصف می کنيم

زير ِ صليب، تخم مرغی نصف می کنیم
 


١


دورتر، سخت دورتر، يک فلس ِ من به زيرِ صليب افتاده ست

آيا روز است؟

از گرمای زياد، نقابهامان را برمی داريم. می رويم

به دور، به آنجا

زير ِ صليب، تخم مرغی نصف می کنيم و بهم می زنيم: به سلامتی

و مرگ، دره را، نفس زنان، نقره يی می سازد

دورتر، صفحه ی موسيقی، زير ِ صد ناخن مه گرفته ی زيبا می چرخد

و صدا، همان صداست

آيا روز است؟


 

۲

اکنون چه آشکار، سيمای تو را زجر می دهد

گل آفتاب گردان ـ تا اميدی باشد


 

پس که لطف می کند؟ کی پوست ِ سيمای تو را، به بوسه، می درد

تا نور، فرو ريزد و

آهسته، شکر شود؟

من! من که بوسه ام، ترسناک تر از يک امضاست

هوای روشن را تأييد می کنم، و قيام را، از روی صندلی

به خاطر بدرود

موجی سفيد، با نقابها و بنفشه ها، با دل آشوبی ی مطبوع ِ فجرها، نزديک

می شود، نزديک

هوا، ميان جناغی، شعور می گيرد؛ ولی صدای شکستن ِ استخوان،

رضايت بخش است

بدرود! در اين لحظه ی کهکشانيم، باز، باز هم، بدرود!

و در اين تمامی ی راستی

که مشتی خاک، تعارف ِ من کرده يی به جای قسم

دو پای نوک تيزم، فرو می رود که نيروی شنيدن را

از زمين کسب کنم

دو پای نوک تيزم


+ بیژن الهی